افراخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افراخته . [ اَ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) برداشته . بلندگردانیده . (برهان ). نصب شده . برپاشده . (ناظم الاطباء). بمعنی افراشته است یعنی برداشته . (اوبهی ). بلندکرده . بالابرده . افراشته . (فرهنگ فارسی معین ). کشیده . برکشیده . (یادداشت مؤلف ) : ز عود و ز صندل بهم ساخته بسر برش ایوانی افراخته . ♦ افراخته پای ؛ افراخت پای . (ناظم الاطباء). اخمص . (دستور). ♦ گردن افراخته ؛ گردن افراشته . گردن بلندکرده و بالاکرده : کدوئی است او گردن افراخته ز ساق گیائی رسن ساخته . نظامی .