افراط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افراط. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ فَرط، کوه خرد یا سر پشته و نشان و علامت راه و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اَفرُط. (منتهی الارب ). ◄ ج ِ فُرُط، اسب تیزگذارنده از اسبان و اسب شتاب رو و پشته و بلندی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اَفرُط. (منتهی الارب ). ♦ افراطالصباح ؛ اوائل صبح . (منتهی الارب ).
افراط. [ ] (اِمص ) آمیختن باشد ظاهراً لغتی است محلی و تنها در حاشیه فرهنگ اسدی خطی نخجوانی مضبوط است . (لغت فرس اسدی ص ٢٢٧).
افراط. [ اِ ] (ع مص ) فرمودن کسی را کار مالایطاق . ◄ سبقت و مبادرت نمودن در برآوردن شمشیر از نیام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ شتابانیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ترجمان القرآن عادل بن علی ). شتاب کردن . (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ). شتابانیدن . (المصادر زوزنی ). ◄ فراموش نمودن کاری را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). فراموش کردن . (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادرزوزنی ). ◄ پر کردن و لبریز گردانیدن توشه دان از توشه و حوض از آب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پر کردن توشه دان از توشه و حوض از آب . (آنندراج ). پر کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ در پیش فرستادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پیش فرستادن . (آنندراج ). ◄ بر تأخیر داشتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تأخیر کردن . (آنندراج ). ◄ شتابی نمودن در کاری . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شتاب کردن . (آنندراج ). ◄ شتاب باریدن و عجلت نمودن ابر بهار. (منتهی الارب ) (آنندراج ).عجله نمودن ابر بهار و شتاب باریدن . (ناظم الاطباء). ◄ گذاشتن . (آنندراج ). ◄ فرستادن رسول را خاص برای حوائج خویش . (ناظم الاطباء). ◄ از حد درگذرانیدن . (آنندراج ). ◄ از حد درگذشتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ترجمان عادل بن علی ). ضد تفریط است . از حد درگذشتن . (آنندراج ). از حد اندرگذشتن . (تاج المصادر بیهقی ). از اندازه درگذشتن . (تاج المصادر بیهقی ). ضد قصد. (فیروزآبادی ). از حد درگذشتن و این ضد تفریط است که بمعنی کمی کردن و تقصیر کردن است . (غیاث اللغات نقل از منتخب و صراح ). از حد گذشتن . (تفلیس ). افراط کردن . (المصادر زوزنی ). بگزاف کردن کاری . اکثار. مقابل تفریط. تجاوز از حد کمال . اسراف . (یادداشت مؤلف ). و در اصطلاح، فرق میان افراط و تفریط آنست که افراط از حد درگذشتن در جانب کمال و زیادت است و تفریط از حد درگذشتن در جانب نقصان و تقصیر بکار میرود. (از تعریفات جرجانی ). ◄ (اِمص ) مأخوذ از تازی . مبالغه . زیاده از اندازه . افزونی . زیادتی . فراوانی . کثرت . بسیاری . شتاب . عجله . حرکت بسرعت . (ناظم الاطباء). گزاف کاری . (مجمل اللغه ). فراخ روی . زیاده روی . مقابل تفریط و تقصیر و کوتاهی . (یادداشت مرحوم دهخدا) : هر زمان ز افراط عدل او چنان گردد کزو زعفران گر کاری آرد بر دو دندان گراز. منوچهری . شیر در ایثار او افراط کرده است . (کلیله و دمنه ). ملک در افراط آن کافرنعمت غدار افراط نمود. (کلیله و دمنه ). تو آن کریمی کافراط اصطناع گفت بر آن کشیده که کان همچو بحرناله کند. انوری . ♦ بافراط ؛ مفرط. فراوان . گزاف . زیاده از حد : و مردم شهر آمدن گرفت و فوج فوج و نثارهای بافراط کردند. (تاریخ بیهقی ص ٢٥٦). پیش آمد با نثاری تمام و هدیه ای بافراط و رسم خدمت بجای آورد. (تاریخ بیهقی ص ٨٧). اما در وی شرارتی ... بافراط بود. (تاریخ بیهقی ص ١٠١). امیر سخن کس بر وی نمی شنود و بدان هدیه های بافراط وی مینگریست . (تاریخ بیهقی ص ٤٢٠). و شراب آفتی بزرگ است چون از حد بگذرد و با شراب خوارندگان بافراط هر چیزی می توان ساخت . (تاریخ بیهقی ص ٢١٩). بافراط ار کنی شهوت زیانست ضعیفی تنست و قطع جان است . ناصرخسرو (روشنایی نامه ص ٥١٥). ♦ بافراط دادن ؛ بی حد دادن . از اندازه گذشتن در دادن . بگزاف دادن : و مقدمان عرب با خیلها که از ایشان او را جز درد سر و مال بافراط دادن نبود از این نواحی برافتادند و وی از ایشان برست . (تاریخ بیهقی ص ٤٧٦). ♦ بافراط شادی نمودن ؛ بطر.