افرنجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افرنجه . [ اَ رَ ج َ ] (اِخ ) (دریای ...) نام دریائی در دیار فرنگ : ز دریای افرنجه تا رود نیل بجوش آمد از بانگ طبل رحیل . نظامی .
افرنجه . [ اِ رَ / رِ ج َ ] (اِخ ) گروهی است از مردم، معرب افرنگ . (منتهی الارب ). ملت بزرگی که آنان را شهرهای وسیع و کشورهای بسیاری است و ایشان نصارا هستند و منسوبند به یکی از اجداد خود که نام او فرنجش بوده و خود فرنگ میگفتند. آنان مجاور روم و رومیان و در شمال اندلس در جهت شرق روم هستند. و دارالملک آنان شهر بزرگی بنام نوکبرده بود و در حدود صدوپنجاه شهر داشتند و اول شهر آنان بسمت مسلمانان قبل از اسلام جزیره ٔ رودس روبروی اسکندریه در میان بحرالشام بود. (از معجم البلدان ).
افرنجه . [ اَ رَ ج َ ] (اِخ ) نام شهریست که نوشیروان آباد کرده بود، در کنار دریای مصر و مادر عذرا از آن شهر است . (برهان ) (آنندراج ). نام شهریست که مادر عذرا معشوقه ٔ وامق از آنجا بود و آن شهر بناکرده ٔ نوشیروان است . (فرهنگ خطی ). نام شهریست از ابنیه ٔ انوشیروان بر کنار دریای مصر. (انجمن آرای ناصری ). نام شهری آبادان کرده ٔ انوشیروان، کذا فی عجائب البلدان . (شرفنامه ٔ منیری ). نام شهریست که مادر عذرا از آنجا بود و بناکرده ٔ نوشیروانست . (مجمعالفرس ) : به افرنجه افراطن نامدار یکی پادشاهی بدی کامکار. عنصری (از مجمعالفرس ). ز مصر و ز افرنجه و روم و روس بیاراست لشکر چو چشم خروس . نظامی . نه مصر و نه افرنجه ماند نه روم گدازند از آن کوه آتش چو موم . نظامی . بر افرنجه آورد ازآنجا سپاه وز افرنجه بر اندلس کرد راه . نظامی . ز یونان و افرنجه و مصر و شام نه چندانک برگفت شاید بنام . نظامی . ◄ فرانسه . (نخبةالدهر دمشقی ). مملکتی است که آنرا فرنسا نامند. (یادداشت دهخدا). ◄ اروپا. (ناظم الاطباء). ◄ و گویند ولایتی است اززنگبار. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (برهان ). و دردستور نام ولایتی است از زنگبار. (مجمعالفرس ). ◄ نام زمینی هم هست در بلاد عرب . (برهان ) (آنندراج ). و در زفان گویا نام زمینی باشد از بلاد عرب . (مجمعالفرس ).