افرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افرنگ . [ اَ رَ ] (اِ) اورنگ و تخت پادشاهی . (ناظم الاطباء). اورنگ است که تخت پادشاهان باشد. (هفت قلزم ) (برهان ) (آنندراج ).بمعنی تخت مرادف اورنگ . (فرهنگ رشیدی ) : خدایگان جهان خسرو بزرگ اورنگ برآورنده ٔ نام و فروبرنده ٔ رنگ . فرخی . ◄ فر و زیبائی . (ناظم الاطباء). فر و نیکوئی . (برهان ) (هفت قلزم ) (آنندراج ). فر و زیبائی و حشمت . (مجمعالفرس ). چون زیبائی باشد. (لغت فرس اسدی ) : فر و افرنگ بتو گیرد دین منبر از خطبه ٔتو آراید. دقیقی . ز خاک پای تو دارد سر فلک افسر ز حسن رای تو دارد عروس ملک افرنگ . منصور شیرازی . خسرو پردل ستوده سیَر پادشازاده ٔ بزرگ افرنگ . فرخی . جهان خیره ماند ز فرهنگ او از آن برزبالا و اورنگ او. عنصری . ◄ حشمت . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زیبائی و حشمت . (برهان ). حشمت و زیبائی . (اوبهی ) (هفت قلزم ). زیبائی . (شرفنامه ٔ منیری ) (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). زیبائی و فر. (مؤید الفضلاء). زیب و فر. (فرهنگ رشیدی ).
افرنگ . [ اَ رَ ] (اِخ ) فرنگ و اروپا و فرنگستان .(ناظم الاطباء). فرنگ را نیز گویند که بعربی نصاری خوانند. (برهان ) (هفت قلزم ) (آنندراج ). بمعنی فرنگ نیزآمده . افرنگی یعنی فرنگی . (مجمعالفرس ) : بیت المقدس ار شد زَ افرنگ پر ز خوکان بدنام کی شد آخر آن مسجدمقدس . مولوی . گر کافری میجویدت ور مؤمنی میشویدت این گو برو صدیق شو آن گو برو افرنگ گرد. مولوی . تا نمیرد هیچ افرنگی چنین هیچ ملحد را مبادا این چنین . مولوی .
افرنگ . [ ] (اِخ ) معرب آن افرنجه . گروهی است از مردم . (منتهی الارب ).