افسردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افسردن . [ اَ س ُ دَ ] (مص ) سرد شدن . یخ بستن . منجمد گردیدن . (برهان ) (مؤید)(آنندراج ). بربسته شدن . منجمد شدن . (شرفنامه منیری ). سرد شدن هر چیزی . (میرزا ابراهیم ). انجماد. بستن . یخ بستن . جمود. فسردن . (یادداشت مؤلف ) : زان عقیقین میی که هر که بدید از عقیق گداخته نشناخت هر دو یک گوهرند لیک بطبع این بیفسرد و آن دگر بگداخت . رودکی . اندر این سال بمرو ترک آمد بسیار... و زهیر با ترک حرب کرد و سرما بود چنانچه دست از شمشیر افسردی وهم بشکم گوسفند همی کردند و بدست اندر همی گرفتند تا شمشیر بگشادی . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). یکی مرد برنا فروبرده بود [ اژدها] بخون و بزهر اندر افسرده بود. فردوسی . خون دل لاله در دل لاله افسرده شد از نهیب کم عمری . منوچهری . بفسرد همه خون دل ز اندوه بگداخت همه مغز استخوانم . مسعود سعد. گفت این راز را نگوئی باز گفت من کی شنیده ام ز تو راز شرری بود و در هوا افسرد در تو زاد آن زمان که در من مرد. سنائی . آتشین حلقه ز باد افسرده و جسته ز حلق رفته ساق عرش را خلخال پیچان آمده . خاقانی . بسکه کردید از جفا بر جای من شیر پند افسرد در رگهای من . مولوی . چون خدا خواهد که یک تن بفسرد سردی از صد پوستین هم بگذرد. مولوی . کمال شوق ندارند عاشقان صبور که احتمال ندارد بر آتش افسردن . سعدی . ◄ اندوهگین گشتن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ ناتوان و ضعیف گشتن . (ناظم الاطباء). ◄ بربسته کردن . منجمد کردن و فسردن . بحذف همزه نیز آمده است . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ از چیزی و کسی دل سرد شدن . (برهان ) (آنندراج ) (مؤید). از چیزی دل کسی سرد شدن . (ناظم الاطباء). از چیزی دلسرد شدن . (میرزا ابراهیم ). ◄ خاموش شدن . پژمرده شدن . (فرهنگ شعوری ). پژمرده شدن . (ناظم الاطباء).