افسردگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افسردگی . [ اَ س ُ دَ / دِ ] (حامص ) انجماد و بستگی . (آنندراج ). انجماد. (ناظم الاطباء). فسردگی . جمود. بستگی . خدوک . (یادداشت مؤلف ) : ابر که جانداروی پژمردگیست هم قدری بلغم افسردگی است . نظامی . بکار اندر آی این چه پژمردگیست که پایان بیکاری افسردگیست . نظامی . ◄ غم و اندوه . ملال . بیحالی . حالتی واسطه میان غم و اندوه : یک حالت نشاط و شادی است و دیگر حالت غم و اندوه، اما وقتی که غم و شادی و انتعاش طبیعت نبود و غم و مکروهی هم عارض نگردیده باشد این حالت بین بین را افسردگی گویند. (از خیرالمدققین از آنندراج ). ♦ افسردگی کشیدن ؛ غصه خوردن . اندوه بردن . بیحال شدن : همچو نرگس تازه دارد رنگ مخموری مرا میکشم افسردگی هرگه خمار آخر شود. ملامفید (از آنندراج ).