افشان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افشان کردن . [ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پراکنده کردن . متفرق ساختن : برزم آسمان را خروشان کند چو بزم آیدش گوهر افشان کند. فردوسی . خم آرد ز بالای او سروبن در افشان کند چون سراید سخن . فردوسی . تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد بر سرت دایم بریزد نقل و زاد. مولوی . ♦ سرافشان کردن ؛ کنایه است از کشتن : کنون خاک را از تو جوشان کنم برآوردگه بر سرافشان کنم . فردوسی . سپه را همه دل خروشان کنم به آوردگه بر سرافشان کنم . فردوسی .