افشردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افشردن . [ اَ ش ُ دَ ] (مص ) فشردن . چیزی را سخت بهم گرفته بزور پنجه خلاصه ٔ آن برآوردن و این را به تازی عصیر گویند. (آنندراج ). افشاردن . فشردن . پالودن . (ناظم الاطباء). فشار دادن . آب یا شیره یا روغن چیزی را بفشار گرفتن . عصاره گرفتن . افشره گرفتن . (فرهنگ فارسی معین ). شپلیدن و افشاردن مرادف این است . (میرزا ابراهیم ). افشاردن . (شرفنامه ٔ منیری ). فشاردن . ضغط. (یادداشت مؤلف ).تنبیذ. نبذ. انباذ. انتباذ. (منتهی الارب ) : دستم نیک بیفشرد و از خواب بیدار شدم و همچنان مینمود که اثر آن بر دست من است . (تاریخ بیهقی ص ١٩٩). قلم ملوک چنان باید که بوقت نبشتن بدیشان رنج نرسد و انگشتان نباید افشرد. (نوروزنامه ). چرخ است کبوده ای بداغش افشرده بزیر ران دولت . خاقانی . چنان افشرد روزگارش گلو که بر مرگ خویش آیدش آرزو. نظامی . ♦ انگور افشردن ؛ اعتصار. (یادداشت مؤلف ). ♦ فروافشردن ؛ خرد و خراب کردن . فروکوبیدن . بفرود فشاردن : شیر شکسته شد و بیفتاد و امیر او را فروافشرد. (تاریخ بیهقی ). ◄ محکم و استوار کردن . (آنندراج ). استوار کردن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : ز بس خیال سرزلف او بدیده فشردم بهر کجا که نگاهم فتاد رشک ختن شد. ملاقاسم (از آنندراج ). ♦ پا افشردن ؛ مقاومت و ایستادگی کردن : عشق بیفشرد پا بر نمط کبریا برد بدست نخست هستی ما را ز ما. خاقانی . ♦ پای افشردن ؛ مقاومت کردن . پایداری نمودن . استوار ماندن . مقاومت . ایستادگی : پسرش از دلیری بیفشرد پای ستد کینه زان جنگجویان بجای . (گرشاسب نامه ص ١٧٩). بدین مایه لشکر بیفشرد پای فروداشت چندان سپه را بپای . (گرشاسب نامه ص ١٨٣). گفت این لشکر امروز بباد شده بود اگر من پای نیفشردمی . (تاریخ بیهقی ). ♦ ران افشردن ؛ استوار کردن ران . راست کردن و محکم ساختن آن، خاصه هنگام سواری : چو بشنید گرشاسب گرزگران ز زین برکشید و بیفشرد ران . فردوسی . برانگیخت اسب و بیفشرد ران بگردن برآورد گرزگران . فردوسی . چو بنشست بر زین بیفشرد ران برآمد ز جای آن هیون گران . فردوسی . ◄ خلانیدن و فروبردن چیزی در چیزی . (آنندراج ) : دندان بدل چگونه فشارم که میشود لب بازکردنت پر پروانه بوسه را. صائب (از آنندراج ). ♦ در هم افشردن ؛ چیزی را در چیزی فروبردن : زمین را چنان در هم افشرد سخت کز افشردگی کوه شد لخت لخت . نظامی .