افشک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افشک . [ اَ ش َ ] (اِ) شبنم را گویند که شبها بر روی سبزه و گل و لاله نشیند. (برهان ) (مجمعالفرس ) (هفت قلزم ) (ناظم الاطباء) (مؤید الفضلاء) (فرهنگ شعوری ). بمعنی شبنم است، زیرا که از هوا افشانده می شود. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). نمی که شب بر روی سبزه و گیاه نشیند. (یادداشت مؤلف ). افشنک . (برهان ) (شعوری ) (مؤید الفضلاء) (انجمن آراء ناصری ) : باغ ملک آمد طری از رشحه ٔ کلک وزیر زانکه افشک میکند مر باغ و بستان را طری . رودکی (از انجمن آراء). و رجوع به افشنگ شود.