اقتدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اقتدار. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) در دیگ پختن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر) (ناظم الاطباء). ◄ توانا شدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن جرجانی ) (آنندراج ). توانستن . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) قدرت و توانایی و قوت و زور. (ناظم الاطباء) : از او اقتدار معالی فزون گشت وزو روزگار مکارم نکو شد. خاقانی . غیرتم هست و اقتدارم نیست که بپوشم زچشم اغیارت . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٣٥٦) ◄ عزت و جاه وجلال . ◄ توانا. قادر و قوی . (ناظم الاطباء). ♦ گردون اقتدار ؛ آنکه مانند گردون قادر و توانا باشد. (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح معانی و بیان ) اقتدار نزد بلغا آن است که سخنگو معنی واحد را بچندین صورت ایراد کندتا توانائی و نیروی خود را در سخنرانی و ترکیب الفاظ و ریختن الفاظ در قالبهای معانی و اغراض بنمایاند چنانچه نوبتی بلفظ استعاره و گاهی بصورت ارداف و زمانی در مخرج ایجاز و وقتی در قالب حقیقت بیان کند. (از کشاف اصطلاحات الفنون از الاتقان فی علوم القرآن ).