اقطاع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اقطاع . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ قطیع. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به قطیع شود. ◄ ج ِ قِطع. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (دهار). رجوع به قطع شود.
اقطاع . [ اِ ] (ع مص ) سرزنش نمودن . ◄ غلبه کردن بحجت بر کسی . ◄ سپری گردیدن آب چاه . ◄ بسنده شدن جامه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ ببریدن دادن شاخه های درخت را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). دستوری دادن در بریدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بازایستادن ماکیان از بیضه نهادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). خایه ٔ مرغ منقطع شدن . (تاج المصادر). ◄ هنگام درودن خرما رسیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ سپری شدن و بازایستادن باران از قوم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ جوی گذرانیدن بسوی کسی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ سپری و بریده گردیدن حجت و جواب از کسی و ساکت و ملزم شدن او. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). از حجت وابریده شدن یعنی فروماندن . (تاج المصادر). ◄ بخشیدن کسی را پاره ای از زمین خراج . یقال : اقطعه قطیعة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). کسی را اقطاع دادن . (المصادر زوزنی ). زمین را به تیول دادن . ◄ (اِ) ملک یا قطعه زمین مذکور که کسی را دهند : دور نه چرخ بهر اقطاعش قرعه بر هفت کشور اندازد. خاقانی . جمشید زمانه شاه مغرب اقطاع ده جهان دولت . خاقانی . ز ملک من اقطاع من میدهی ادیم سهیل از یمن میدهی . نظامی . کم کن اجری که زیادت خورند خاص کن اقطاع که غارتگرند. نظامی . غلامان باقطاع خود تاخته وطنگاهی از بهر خود ساخته . نظامی . چون لبش را بلطف خندان کرد رسم اقطاع او دوچندان کرد. نظامی . سفله را اقطاع دنیی بهتر از عقبی بود خود جعل را بوی سرگین به ز عود و عنبرست . عطار. اگر هشت بهشت را در کلبه ٔ ما گشایند و دلالت هر دو سرای باقطاع ما دهند هنوز بدان یک آه که در سحرگاه بر یاد شوق او برآید ندهیم . (تذکرة الاولیاء عطار). گرفتم که خود خدمتی کرده ای نه پیوسته اقطاع او خورده ای . سعدی .