الفغده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الفغده . [اَ ف َ دَ / دِ ] (ن مف ) نعت مفعولی از الفغدن . اندوخته بود از هر جنس . (فرهنگ اسدی ). اندوخته . (فرهنگ اوبهی ). اندوخته . مدخر. الفنجیده . الفخته . بیلفغده . بیلفنجیده . رجوع به الفاختن و الفخته شود : بکردار نیکی همی کردمی وز الفغده ٔ خود همی خوردمی . ابوشکور. بیلفنج وز الفغده ٔ خویش خور گلو را ز رسی بسر برمبر . ابوشکور (از فرهنگ اسدی ذیل رس ). شیر غژم آورد جست از جای خویش و آمد این خرگوش را الفغده پیش . رودکی .