امسال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امسال . [ اِ ] (اِمرکب، ق مرکب ) این سال یعنی سالی که در آن هستیم . (ناظم الاطباء). سال حاضر. هذه السنه . سنه ٔ جاری . سال جاری . العام : تا پدیدآمدت امسال خط غالیه بوی غالیه تیره شد و زاهری و عنبر خوار. عماره . تقویم بفرتان [ شاید بفرغانه ] چنان خوار شد امسال چون جخج به خمنادز و چون فنج به خالنگ . (قریع الدهر). هرآن کامسال آمد پیش من گفت نه آنی خود که من دیدم ترا یار. فرخی . فراوان خوشترم امروز از دی فراوان بهترم امسال از پار. فرخی . این قصر خجسته که بنا کرده ای امسال با غرفه ٔ فردوس بفردوس قرین است . منوچهری . ایزد کرده است وعده با ملک ما کش برساند بهر مراددل امسال . منوچهری . اگر با تو نمیدانی چه خواهم کرد نندیشی که امسال آن کنم با تو که کردم پار با آنها. ناصرخسرو. ز بسدین لب لعل شکر سرشته ٔ او خطی چو برگ نی سبز نودمید امسال . سوزنی . ور تو خواهی در اجری امسال آوری خط محو کرده ٔ پار. خاقانی . مرا چون بد نباشدحال بی تو که بودم با تو پار امسال بی تو. نظامی . ♦ امثال : امسال برای یکیمان زن بگیر سال دیگر برای داداشم . (از امثال و حکم مؤلف ). و رجوع به همین کتاب شود.