امساک کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امساک کردن . [ اِ ک َ دَ] (مص مرکب ) بخل کردن و قصور کردن و خود را باز داشتن از چیزی . (ناظم الاطباء). دریغ داشتن : تو از فشاندن تخم امید دست مدار که در کرم نکند ابر نوبهار امساک . صائب (از آنندراج ). سرچه باشد که من از تیغ تو امساک کنم ترسم آنرا گره خاطر فتراک کنم . میرزا حسن واهب (از آنندراج ).