امشاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امشاج . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ مَشج و مِشج و مَشَج و مَشیج .(از اقرب الموارد). نطفة امشاج ؛ آب مرد آمیخته با آب زن و خون آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آب مرد و آب زن که بهم آمیخته باشند. (آنندراج ). آب مرد بخون زن آمیخته . (ترجمان علامه ترتیب عادل ) : آنگاه پروردگار قدرت در اطوار امشاج قد و قامت و عرض و طول و هیئت او ترتیب فرماید. (قصص الانبیاء). اهتزاز از امل جود تو آرد در طبع آنکه اندر رحم کون هنوز امشاج است . مسعودسعد. آخر تست جیفه ٔ مطروح اول تست نطفه ٔ امشاج . سنایی . نامم بثناگویی صدر تو نوشتند آنگه که سرشته شدم از نطفه ٔ امشاج . سوزنی . ◄ خونهای بهم آمیخته .(آنندراج ). ◄ آنچه در ناف گرد آید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چرکهایی که در ناف گرد آید.(از اقرب الموارد). و رجوع به مَشج و مِشج و مَشَج و مَشیج شود.