امکان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امکان . [ اِ ] (ع مص ) بیضه دادن و زیر بال گرفتن ملخ و سوسمار بیضه را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تخم گذاشتن یا گرد کردن ملخ و سوسمار و مانند آنها تخم را در جوف خود. (از اقرب الموارد). ◄ قادر گردانیدن بر چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). قادر گردانیدن بر کاری . (فرهنگ فارسی معین ). قدرت دادن . (غیاث اللغات ). گویند: امکنه من شی ٔ. ◄ پابرجا کردن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). جای دادن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) . ◄ دست دادن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ) (از شرح قاموس ) (منتهی الارب ) (فرهنگ فارسی معین ). ممکن گشتن . ♦ در امکان آمدن ؛ ممکن بودن . میسر بودن : در امکان نیاید که دو تن با یکدیگر دوستی دارند. چندان تیقظ نگاه توان داشت که سهوی نرود. (کلیله و دمنه ). اجتهاد تو در کارها و رأی آنچه در امکان آید علماء و اشراف مملکت را نیز معلوم گردد. (کلیله و دمنه ). اما اگر کسی را بر آن اطلاع افتد برادری ما چنان باطل گردد که تلافی آن بمال و متاع در امکان نیاید. (کلیله و دمنه ). ♦ در امکان بودن ؛ ممکن بودن . امکان داشتن : و ما ابرّءُ نفسی ولا ازکیها که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است . سعدی . نه آخر در امکان تقدیر هست که فردا چو من باشی افتاده مست . (بوستان ). و اینکه گویند: ما امکنه عندالامیر، شاذ است . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ رویانیدن جایگاه گیاه مکنان را. (از اقرب الموارد). ◄ آسان بودن . میسر بودن . (فرهنگ فارسی معین ). تیسر : هر راز که ثالثی در آن محرم نشود هرآینه از اشاعت مصون ماند و باز آنکه بگوش سیمی رسیدبی شبهت در افواه افتد و بیش امکان کتمان آن صورت نبندد. (کلیله و دمنه ). ◄ (اِمص ) احتمال . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ توانایی و قدرت . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ). طاقت و قدرت . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : بیمکان لاجرم در دین و دنیا مکانت یافتستم پیش از امکان . ناصرخسرو. محمدت خر که روز اقبال است مکرمت کن که روز امکان است . مسعودسعد. حرّی که من از عنایت رایش با حاصل و دستگاه و امکانم . مسعودسعد. آنقدر که در امکان گنجید از کارهای آخرت راست کردم . (کلیله و دمنه ). به خدایی که اسد را ز فلک بگذرانید ز امکان اسد. خاقانی . ◄ ماسوی اﷲ. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). جهان آفریده شده که وجود یا عدم آن ضروری نبوده . ♦ عالم امکان ؛ عالمی که وجود یاعدم امور در آن مساوی است . عالم مخلوق : تار و پود عالم امکان بهم پیوسته است عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شاد کرد. صائب تبریزی . ◄ (اصطلاح فلسفه ) امری که وجود یا عدم آن ضروری نباشد . آنچه که بود و نبودش مساوی باشد، مانند انسان و حیوان و نبات و جماد، مقابل وجوب، امتناع . (از فرهنگ فارسی معین ). کلمه ٔ امکان از نظر مفهوم عامی آن مقابل امتناع است و عبارت از سلب ضرورت از جانب مخالف و یا از طرف عدم، و یا سلب امتناع ذاتی است از جانب موافق، چنانکه گویند: فلان امر ممکن است یعنی ممتنع الوجود نیست و عدم برای آن ضروری نیست و معنای خاص آن که امکان خاص باشد عبارت از سلب ضرورت هم از جانب موافق و هم از جانب مخالف است و بعبارت دیگر سلب ضرورت ازطرف وجود و عدم است معنی آنکه گویند فلان امر ممکن است این است که وجود و عدم هیچ کدام برای آن ضروری نیست و موصوف بلا اقتضایی محض است یعنی نه مقتضی وجود است و نه مقتضی عدم . اهل معقول از امکان همین معنی رامیخواهند و از همین جهت است که امکان خاص گویند و یا از جهت آنکه اخص از اول است و در تهافت التهافت (ص ١٠٨) است که : «الفلاسفة لایرون امکان وجود الشی ٔ و عدمه علی السواء فی وقت واحد بل زمان امکان الوجود و غیر زمان عدمه ». (از فرهنگ علوم عقلی، سجادی ص ٨٩). و رجوع به همین کتاب و کشاف اصطلاحات الفنون و نفایس الفنون شود. ترکیب ها: ♦ امکان اخس . امکان اخص . امکان استعدادی . امکان استقبالی .امکان اشرف . امکان خاص . امکان ذاتی . امکان عام . امکان وقوعی . رجوع به هریک از کلمات در ردیف خود شود.