امید داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امید داشتن . [ اُ/اُم ْ می ت َ ] (مص مرکب ) امیدوار بودن . امل . (فرهنگ فارسی معین ). ترجیه . (تاج المصادر بیهقی ). امید داشتن بر چیزی و یا در چیزی ؛ چشم داشتن و بر آن چیز نگران بودن . (ناظم الاطباء). تأمیل . بیوسیدن . رجاء. ارتجاء. ترجی . (یادداشت مؤلف ). خواستن . آرزومند بودن : بنابودنیها مدارید امید که گوید که بارآورد شاخ بید؟ فردوسی . بدان دار امّید کو را بمهر سر از خواسته برده ای بر سپهر. فردوسی . چه امّید داری ّ و بر چیستی درنگی شده از پی کیستی ؟ فردوسی . مرا در غم خود گذاری همی بیزدان چه امّید داری همی . فردوسی . میخواستم ... هر یکی از ایشان را بمقدار و محل مرتبت بداشتن و بامیدی که داشته اند رسانیدن . (تاریخ بیهقی ). خفته آن باشد که او از هر خیال دارد امّیدو کند با او مقال . مولوی . امید از بخت میدارم بقای عمر چندانی کز ابر لطف بازآید بخاک تشنه بارانی . سعدی . در آب دو دیده از تو غرقم وُامّید لب و کناردارم . سعدی . امید وصل مدار وخیال دوست مبند گرت بخویشتن از ذکر خویش غوغاییست . سعدی . ◄ اعتماد و اتکاء داشتن . دل بستن . اعتقاد داشتن : پس از کردگار جهان آفرین بتو دارد امّید ایران زمین . فردوسی . بگیتی چه دارید چندین امید نگر تا چه بد کرد با جمّشید. فردوسی . بود محال، ترا داشتن امید، محال بعالمی که نماند هگرز بر یک حال . قطران . گرچه شیطان رجیم از راه انصافم ببرد همچنان امّید میدارم برحمن الرحیم . سعدی . امیدی که دارم بفضل خداست . (بوستان ). بعد از تو بهیچکس ندارم امّید و ز کس نیایدم باک . سعدی . تشنه ٔ بادیه را هم بزلالی دریاب بامیدی که درین ره بخدا میداری . حافظ (از آنندراج ). ◄ بر چیزی یا در چیزی چشم داشتن .(ناظم الاطباء). توقع و انتظار داشتن : جزین داشتم امّید و جزین داشتم الچخت ندانستم کز دور گواژه زندم بخت . کسائی (از فرهنگ اسدی ). هر آنکس که دارد ز گیتی امید چو جوینده خرماست از شاخ بید. فردوسی . ما را صنما همی بدی پیش آری از ما تو چرا امید نیکی داری ؟ (از قابوسنامه ). فرزند اوست و حرمت او چون ندانیش پس خیره خیر امید چه داری برحمتش ؟ ناصرخسرو. از اول هستی آوردم قفای تربیت خوردم کنون امّید بخشایش همی دارم که مسکینم . سعدی . هرکه مشهور شد به بی ادبی دیگر از وی امید خیر مدار. سعدی . نصیحت پادشاهان کسی را مسلم است که بیم سر ندارد و امید زر. (گلستان ). غله چون زرد شد امید مدار که دگرباره سبزتر گردد. سعدی . ◄ طمع. (منتهی الارب ). طمع داشتن : نباید که ارژنگ ودیو سپید بجان تو دارند هرگز امید. فردوسی . وصلش، اخسیکتی، امید مدار که وفا با جمال کم سازد. اثیر اخسیکتی .