امیدواری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امیدواری . [ اُمیدْ ] (حامص مرکب ) مقابل ناامیدی . (آنندراج ). رجاء. ارتجاء. ترجی . ترجیه . (یادداشت مؤلف ). امیدوار بودن . امید داشتن . (از فرهنگ فارسی معین ). آرزومندی : مجنون ز سر امیدواری می کرد بسجده حق گزاری . نظامی . عاشق چو شنید امیدواری گفتا که بیار تا چه داری . نظامی . کاری که ازو امید داری باشد سبب امیدواری . نظامی . عمر دگر بباید بعد از فراق ما را کین عمر صرف کردیم اندر امیدواری . سعدی . ◄ انتظار. توقع. چشم داشت هر چیز خوب : لطفی کن از آن لَطَف که داری بگشای در امیدواری . نظامی . در ترس چنان امیدواریست در وقت امید رستگاریست . نظامی . بدان کرم که تو داری امیدواری هست . سعدی (گلستان ).