امیر معزی | قطعات | شماره ۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای روزگار خورده کم روزگار گیر بیغوله را ز تیر حوادث حصار گیر یکره که در سرای سپنجی نشستهای اندیشه کن ز راه و شدن را شمار گیر اکنون که کارهای جهان با خصومت است بگریز و از میان خصومت کنار گیر پیشی مجوی بر کس و بیشی طلب مکن در کنج خانهای به قناعت قرار گیر غره مشو به نعمت و دل در جهان مبند از فخر ملک و نعمت او اعتبار گیر