انجالیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انجالیدن . [ اَ دَ ] (مص ) پر کردن . ◄ سیر گشتن . ◄ سیراب گشتن . ◄ بازداشتن از تندی و غلبه و انسداد. (آنندراج ). اقدام کننده بکاری را از آن کار بازداشتن . (از شعوری ج ١ ورق ١٢٣ الف ). ◄ گستاخی نمودن . ◄ مانده کردن . (آنندراج ). خسته و مانده کردن . (از شعوری ). ◄ دلالت کردن . معلوم کردن . ◄ نصیحت دادن . ◄ برتافتن . (آنندراج ). ◄ برگشتن . ◄ برگشتن و منصرف شدن امیدکننده از امیدش . متعدی آن انجالانیدن است . (از شعوری ). و رجوع به انجالانیدن شود.