انجمن شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انجمن شدن . [ اَ ج ُ م َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) گردآمدن . دور هم جمع شدن . مجلس ترتیب دادن . انبوه شدن : پریچهره هر روز صد چنگ زن بشادی بدرگه شدی انجمن . فردوسی . چو نزدیک کاوس شد پیلتن همه سرفرازان شدند انجمن . فردوسی . همه نامداران شدند انجمن چو دستان و چون قارن رزم زن . فردوسی . سپه سر بسر بر در پیلتن ز کشمیر و کابل شدند انجمن . فردوسی . ♦ انجمن شدن بر کسی یا چیزی ؛ بدوراو جمع شدن . در گرد وی فراهم آمدن و بر او جمع شدن : در کاخ بگشاد فرزند شاه بر او انجمن شد ز هر سو سپاه . فردوسی . بخاک اندر آمد سر تاجدار بر او انجمن شد فراوان سوار. فردوسی . چو ضحاک بر تخت شد شهریار برو سالیان انجمن شد هزار. فردوسی . در جادوییها به افسون ببست بر او سالیان انجمن شد دو شست . فردوسی . همه خیل کابل شدند انجمن بر آن کشته پیلان پولادتن . (گرشاسب نامه ).