انجمن کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انجمن کردن . [ اَ ج ُ م َک َ دَ ] (مص مرکب ) گردآوردن . جمع کردن : دل شاه بچه برآمد بجوش سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش . فردوسی . سپاه پراکنده کرد انجمن همی رفت تا بیشه ٔ نارون . فردوسی . پری و پلنگ انجمن کرد و شیر ز درندگان گرگ و ببر دلیر. فردوسی . سپاه انجمن کرد و روزی بداد سرش پر ز کین بود و دل پر ز داد. فردوسی . زین قبل میکرد باید هر شبی اختران آسمان را انجمن . ناصرخسرو. ♦ انجمن کردن بر کسی ؛ دور او جمع کردن : بسی انجمن کرد بر خویشتن سواران گردنکش تیغزن . فردوسی . ◄ گردآمدن و مشورت و کنکاش کردن . (ناظم الاطباء). انتداء. (مصادر زوزنی ). مجلس ترتیب دادن برای مشاوره یا کار دیگر : یکی انجمن کرد با بخردان بزرگان و بیدار دل موبدان چه بینید گفت اندرین داستان چه دارید یاد از گه باستان . فردوسی . سر تازیان سرو شاه یمن می آورد و میخواره کرد انجمن . فردوسی . نبید آر و رامشگران را بخوان بپیمای جام و بیارای خوان ... بساز انجمن کن بر این تخت من چنان چون بود در خور بخت من . فردوسی . هفت کشور نمی کنند امروز بی مقالات سعدی انجمنی . سعدی . داوری را دوش زانجم انجمن کرد آفتاب وز سر اندیشه از هر در سخن کرد آفتاب . ؟ (از آنندراج ). ◄ در بیت زیر از فردوسی ظاهراً به معنی ماتم ساختن آمده است : چو شب کرد بر آفتاب انجمن کدوی می و سنجد آورد زن . (شاهنامه بروخیم ج ٧ ص ٢١٥٦). و رجوع به انجمن شود.