انده خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انده خوردن . [ اَ دُه ْ خوَرْ / خُرْدَ ] (مص مرکب ) اندوه خوردن . غم خوردن : کسی نیست در بخشش دادگر همی شادی آرای و انده مخور. فردوسی . کنون شادمان باش و انده مخور که جز نیکویی خود نباشد دگر. فردوسی . جهان چون بر او بر نماند ای پسر نماند بتو نیز انده مخور. فردوسی . ای دل رفتی چنانکه در صحرا دد نه انده من خوری و نه انده دد. (از قابوسنامه ). مخور انده خاندان چون نماند همی خاندان نیز سلطان و خان را. ناصرخسرو. هر که او انده و تیمار تو نگزیند تو بخیره چه خوری انده و تیمارش . ناصرخسرو. امروز کم خور انده فردا چه دانی آنک ایام قفل بر در فردا برافکند. خاقانی . کنون دل انده دل می خورد زانک هلاک خویشتن هم خویشتن ساخت . خاقانی . معتدل نیست آب و خاک تنت انده قد معتدل چه خوری . خاقانی . خاقانیا چه ماند ترا کاندهش خوری کانده دلت بخورد و جگر نیم خورد ماند. خاقانی . انده دنیا مخور ای خواجه خیز گر تو خوری بخش نظامی بریز. نظامی . گرت رغبت آید که انده خوری کنی سوگواری و ماتم گری . نظامی . چو روی نکو داری انده مخور که موی ار بیفتد بروید دگر. (بوستان ). و رجوع به اندوه خوردن شود.