انده گسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انده گسار. [ اَ دُه ْ گ ُ ] (نف مرکب ) آنکه تسکین می دهد و آرام میکند غم و اندوه کسی را. (ناظم الاطباء). شکننده ٔ اندوه . (آنندراج ). اندوهگسار : مرا خود ز گیتی همی بود و بس چه انده گسار و چه فریادرس . فردوسی . ببین نیک تا دوستدار تو کیست خردمند و انده گسار تو کیست . فردوسی . نیارا همی بود [ دختر ایرج ] انده گسار بماند ز درد پسر یادگار. فردوسی . بدو گفت خسرو چه گفتی بگوی نه انده گساری نه پیکارجوی . فردوسی . گفتم کانده گسار من بره اندر خدمت میر است گفت محکم کاری . فرخی . چون بره انده گسار با تو نباشد انده و تیمار خویش با که گساری . فرخی . بروز انده گسارم آفتاب است که چون رخسار تو با نور و تاب است بشب انده گسارم اخترانند که چون بینم بدندان تو مانند خطا گفتم نه آن اندوه دارم که باشد هرکسی انده گسارم . (ویس و رامین ). وگر انده از برف بودت مجوی ز مشکین صبا بهتر انده گسار. ناصرخسرو. کسی را که رود و می انده گسارد بود شعر من هرگز انده گسارش ؟ ناصرخسرو. هرگز از هیچ اندهم انده نبود کز جهان انده گساری داشتم . خاقانی . کو دلی کانده گسارم بود و بس از جهان زو بوده ام خوشنود بس . خاقانی . انده گسار من شد و انده بمن گذاشت وامق چه کرد زانده عذرا من آن کنم . خاقانی . خند خندان بستد و بر لب نهاد جام می آن همچو می انده گسار. سیدحسن (از آنندراج ). و رجوع به اندوه گسار شود.