اندوختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ تَ) [ په. ] (مص م.)۱ - جمع کردن، فراهم آوردن.<BR>۲- ذخیره کردن.<BR>۳- بهره بردن، سود بردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ تَ) [ په. ] (مص م.)۱ - جمع کردن، فراهم آوردن. ۲- ذخیره کردن. ۳- بهره بردن، سود بردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندوختن . [ اَ ت َ ] (مص ) جمع کردن و فراهم آوردن . (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (هفت قلزم ) (انجمن آرا) (آنندراج ).جمع کردن . (رشیدی ). گرد کردن و جمع آوردن . (فرهنگ سروری ). گوالیدن . (فرهنگ سروری ) (از یادداشت مؤلف ). حاصل کردن . گرد کردن . (فرهنگ میرزا ابراهیم ) (شرفنامه ) (مؤید الفضلاء). جمع کردن و حاصل کردن و کسب کردن . (ناظم الاطباء). الفختن . الفغدن . الفنجیدن . (فرهنگ جهانگیری ). بدست کردن . (یادداشت مؤلف ) : دگر هرکجا رسم آتشکده ست که بی هیربد جای ویران شده ست بباید همی آتش افروختن بدان نام نیکو بیندوختن . فردوسی . زرد گلان شمع برافروختند سرخ گلان یاقوت اندوختند. منوچهری . و هرگز مال نیندوختی و جز بر بهیمه ٔ مصری ننشستی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٧). مرد، همدم آنگه اندوزد که آید در عدم موم از آتش آنگه افروزد که دارد ریسمان . خاقانی . پانزده مربط فیل که او را از بهر ذخیره ٔ ایام و عدت اوقات خصام اندوخته بود، بستد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٦). اتباع او عامه ٔ مردم را زبون گرفتند و برایشان کیسه ها دوختند و از ایشان مال بسیار اندوختند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). نه پیش از تو بیش از تو اندوختند به بیداد کردن جهان سوختند. (بوستان ). ◄ ذخیره کردن . پس انداز کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : هوی و هوس خرمنش سوخته جوی نیکنامی نیندوخته . (بوستان ). ترک دنیا بمردم آموزند خویشتن سیم و غله اندوزند. (گلستان ). دوکس رنج بیهوده بردند... یکی آنکه اندوخت و نخورد و دیگر آنکه آموخت و نکرد. (گلستان ). دل بسی خون بکف آورد ولی دیده بریخت اﷲ اﷲ که تلف کرد و که اندوخته بود. حافظ. ز شادی برجهم هر دم چو گندم برسر تابه گر آن خط دانه ٔ دلها چو مور اندوختن گیرد. کمال خجندی . هرچه از عقل و علم و دین اندوخت آتش عشق آن نگارین سوخت . سراج الدین راجی (از فرهنگ سروری ). گر نخواهی تو نور علم اندوخت بتنور اثیر خواهی سوخت . ؟. ◄ بهره بردن . سود بردن . انتفاع . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ قرض واپس دادن . (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (انجمن آرا) (آنندراج ). وام گزاردن . (فرهنگ میرزا ابراهیم ) (شرفنامه ٔ منیری ) . وام واپس دادن . (ناظم الاطباء). ◄ واگزاردن . واپس گزاردن . (مؤید الفضلاء).