انسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انسی . [ اَ سا ] (ع اِ) دردگین نسا. (منتهی الارب ). دردگین رگ نسا. (ناظم الاطباء). مبتلا به نقرس . (یادداشت مؤلف ). ◄ رگی است در ساق سفلی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نام رگی در ساق سفلی و عامه آن را عرق انثی گویند. (یادداشت مؤلف ). ◄ قسمتی از شهب و ثوابی نجوم که بصورت آدمی توهم شود. (یادداشت مؤلف ).
انسی . [ اُ ] (اِخ ) اسماعیل بیگ شاملو. شاعر بود.بهند رفت و به حضور شاهجهان رسید و در سال ١٠٢٦ هَ . ق . کشته شد . از اوست : آنرا که عقل بیش غم روزگار بیش دیوانه باش تا غم تو دیگران خورند. (از الذریعة قسم ١ از جزء ٩ ص ١٠٧). (تذکره ٔ صبح گلشن چ هند ص ٤٤) (قاموس الاعلام ترکی ج ٢ ص ١٠٤٩).
انسی . [ اُ ] (اِخ ) سید قطب الدین حسین جنابدی معروف به امیر حاج . از جنابد خراسان و مردی وارسته وشاعر و معاصر امیرعلیشیر نوائی بود و به سال ٩٢٣ هَ. ق . درگذشت . از اوست : نماز شام که چندین هزار مشعل نور ز پرده ٔ افق آورد آسمان بظهور درآمدم متألم به محنت آبادی که در زمین نشاطش فرح نکرده عبور. (از آتشکده ٔ آذر چ شهیدی ص ٧٣) (تحفه ٔ سامی ص ٢٥) (قاموس الاعلام ترکی ج ٢ ص ١٠٤٩). و رجوع به آتشکده و تحفه ٔ سامی شود.