انضباط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ ض ِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) نظم داشتن.<BR>۲- (اِمص.) نظم و ترتیب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ ض ِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) نظم داشتن. ۲- (اِمص.) نظم و ترتیب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انضباط. [ اِ ض ِ ] (ع مص ) سامان گرفتن . بنوا شدن . خوب نگاهداشته شدن . نظم داشتن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِمص ) پیوستگی و مضبوطی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نظم و انتظام و ترتیب و درستی و عدم هرج و مرج . (ناظم الاطباء). سامان پذیری و آراستگی . ◄ (اصطلاح نظامی ) پیروی کامل از دستورهای نظامی . مقابل بی انضباطی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اصطلاح آموزش و پرورش ) پیروی از مقررات مدرسه و آن نمره ای دارد که با نمره ٔ دروس دیگر جمع نمی شود. ♦ انضباط داشتن ؛ منظم بودن و انتظام داشتن و درستی در کار داشتن . (ناظم الاطباء). ♦ بی انضباط ؛ آنکه از مقررات پیروی نمی کند. نابسامان .
مترادف و متضاد واژهدان
ترتیب، دیسیپلین، نظام، نظم ادب، نزاکت
واژگان فارسی سره واژهدان
سامان گرفتن، سامان پذیری، بسامانی، آراستگی