انعام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انعام . [ اِ ] (ع مص ) نعمت دادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (ترجمان القرآن جرجانی ) (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد)، یقال : انعم اﷲ علیه و انعم بها. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ افزودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). زیاده کردن .(آنندراج )، یقال : انعم ان یحسن ؛ ای زاد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ زیاده شدن . (غیاث اللغات ) (آنندراج )، ◄ برهنه پا آمدن نزد کسی . ◄ نعم گفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). در کسی نعم کردن . (تاج المصادر بیهقی ). کسی را نعم گفتن . کسی را بلی گفتن . (یادداشت مؤلف ). ◄ مبالغه نمودن در کاری . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). دقت نظر کردن در کاری و مبالغه کردن در آن . (از اقرب الموارد). امعان . انعام نظر. امعان نظر. (یادداشت مؤلف ). و اعلم یا اخی بانک ان انعمت النظر فیما وضعنا و تأملت .علمت ان ... (رسائل اخوان الصفا). ◄ چشم روشن گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ): انعم اﷲ بک عیناً؛ خنک گرداند خدای چشم محبوب ترا بتو و یا چشم ترابه محبوب تو. ◄ انعم اﷲ صباحک ؛ فراخ و خوش گرداند خدای بامداد ترا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ وزیدن باد از جانب جنوب . (آنندراج ). ◄ به آرام و آسودگی داشتن، چنانکه جایی کسی را. (یادداشت مؤلف ). منزل ینعمهم ؛ یعنی منزلی است که فرودآیندگان را به آرام وآسودگی دارد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). منزلی کثیرالخیر و موافق است . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) داد و دهش و عطا و بخشش . (آنندراج ). بخشش و باسگونه و بیلاک و داشن و نوش و داد و دهش و احسان و عطیه و نعمت و عطا و نوارهان و هدیه و نوعاً انعام ؛ بخشش نقدی را گویند که از جانب شخص بزرگ به کوچک داده می شود. (ناظم الاطباء). فیض . فضل . نوال . نوله . موهبت . هبه . هدیه . داد. داده . نیکی . خوبی : هرکه از خدمتکاران خدمتی شایسته بواجب کردی در حال او را نواخت و انعام فرمودندی برقدر خدمت . (نوروزنامه ). هست بیحد و نهایت با تو انعام خدای تا جهان باشد تو بادی شاکر انعام او. امیر معزی (از آنندراج ). هر روز... درجت وی (گاو) در احسان و انعام منیف تر می شد. (کلیله و دمنه ). شیر فرمود که اینجا مقام کن تا از... انعام ما نصیب تمام یابی . (کلیله و دمنه ). چون خجلیم از سخن خام خویش هم تو بیامرز به انعام خویش . نظامی . گزارم فام طبع خود به اندک مدح صدر تو که از انعام اسلاف تو اندر فام بسیارم . سوزنی . گرچه انعام او مرا شکراست شکر او را ز من شکایتهاست . خاقانی . دانگی از خود بازگیرم بهر قوت پس دهم دیناری از انعام خویش . خاقانی . نماند کس که ز انعام تو به روی زمین نیافت بیت المال و نساخت باب الطاق . خاقانی . منعما شکرهای انعامت بزبان قلم نیاید راست دوش در انتظار وعده ٔ تو بس که بنشسته ام دلم برخاست هر کرا لقمه در گلو گیرد شربتی آبش از تو باید خواست . کمال اسماعیل . کریما برزق تو پرورده ایم به انعام ولطف تو خو کرده ایم . سعدی (بوستان ). ذکر انعام در افواه عوام افکنده . (گلستان ). زانعام و فضل خود نه معطل گذاشتت . سعدی (گلستان ). وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش به لب یار دلنواز کنید. حافظ. ◄ در تداول امروز، پولی یا مالی که در ازای خدمتی به کسی بخشند و عامه اَنعام تلفظ کنند. و رجوع به انعام دادن شود.
انعام . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ نَعَم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). چهارپایان . (غیاث اللغات ). فارسیان بجای مفرد استعمال کنند. (آنندراج ) : در جهان ِ مرده شان آرام نیست کاین علف جز لایق انعام نیست . مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر ٥ ص ٢٢٨). گر عاقل و هشیاری وز دل خبری داری تا آدمیت خوانند ورنه کم از انعامی . سعدی . نیست انعام خدا روزی انعامی چند نشود خاصه ٔ حق ماحضر عامی چند. طاهرنصیرآبادی (از آنندراج ). و رجوع به نعم شود.
انعام . [ اَ ] (اِخ ) نام ششمین سوره ٔ قرآن مجید. مکی، دارای صدوشصت وپنج آیه .