واژه‌جو

انفراک

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

انفراک . [ اِ ف ِ ] (ع مص ) مالیده شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ سست گردیدن دوش و زایل گشتن آن از جای . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). سست شدن دوش . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ خرد شدن . ریزریز شدن . از پوست برآمدن . از پوست برهنه شدن : و هو لین جداًو ینفرک بالاصابع. (ابن البیطار از یادداشت مؤلف ).

معنی انفراک | واژه‌جو