انفس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ فُ) [ ع. ] (اِ.) جِ نفس ؛ نفسها، جانها.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ فُ) [ ع. ] (اِ.) جِ نفس ؛ نفسها، جانها.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انفس . [ اَ ف َ ] (ع ن تف ) گرانمایه تر: انفس المال ؛ گرانمایه ترین مالها. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نفیس تر. (مهذب الاسماء): فانفس الدواب، ما یرتفع من نواحی بلخ . (صورالاقالیم اصطخری ). ♦ امثال : انفس من قرطی ماریة . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ) یکی از سه غشاء که بر جنین پیچیده است و نزدیکترین غشاست به وی . (بحر الجواهر از یادداشت مؤلف ).
انفس . [ اَ ف ُ ] (ع اِ) ج ِ نَفْس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (دهار). ج ِ نفس که به معنی روح و ذات است و عالم انفسی مراد از عالم ارواح و عالم باطنی و آفاقی کنایه از عالم ظاهری و عالم اجسام . و می تواند که عالم انفس و آفاق همین عالم ظاهری باشد چه اکثر نفوس و جمیع افق در همین عالم ظاهری موجودند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نفسها. جانها. روانها : چون من سخن بشاهین برسنجم آفاق و انفسند موازینم . ناصرخسرو. ز آفاق و ز انفس دو گوا حاضر کردش بر خوردنی و شربت من پیر هنرور. ناصرخسرو. هر آن چیزی که در آفاق موجود است هستی را در انفس مثل آن بنهاده ایزد سربسر برخوان . ناصرخسرو. ◄ عالم صغیر. (یادداشت مؤلف ). و رجوع به آفاق و انفسی شود.