انفساخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ فِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) برانداخته شدن، به هم خوردن، برهم زده شدن (عقد بیع یا نکاح).<BR>۲- کار باز افتادن.<BR>۳- (اِمص.) بهم خوردگی، باز افکندگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ فِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) برانداخته شدن، به هم خوردن، برهم زده شدن (عقد بیع یا نکاح). ۲- کار باز افتادن. ۳- (اِمص.) بهم خوردگی، باز افکندگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انفساخ . [ اِ ف ِ ] (ع مص ) برانداخته شدن آهنگ و بیع و نکاح و جز آن . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (آنندراج ). شکسته شدن بیع و عزم و زواج . (از اقرب الموارد): انفساخ بیع؛ باطل شدن آن . ◄ تباه شدن عقد یا ازهم بشدن چیزی . (تاج المصادر بیهقی ) (از مصادر زوزنی ). گسیختن . ازهم گسیختن : انفساخ جیفه ؛ متلاشی شدن مردار. (یادداشت مؤلف ).