انفکاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ فِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) از هم جدا شدن.<BR>۲- (اِمص.) جدایی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ فِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) از هم جدا شدن. ۲- (اِمص.) جدایی.
لغتنامه دهخدا (نسخه SQL)
انفکاک . [ اِ ف ِ ] (ع مص ) زایل گردیدن کف پای شخصی از جای خود. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). زایل گردیدن پای از جای خود. (از اقرب الموارد). از جای بشدن عضو. (تاج المصادر بیهقی ). از بند بیرون آمدن استخوان . از جادررفتن . دررفتگی . (یادداشت مؤلف ). یقال انفکت قدمه . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ گشاده شدن میان انگشتان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). گشاده شدن انگشتان . (از اقرب الموارد). ◄ از هم جدا گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). از هم جدا شدن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). انفصال . (از اقرب الموارد). جدا شدن . (ترجمان القرآن جرجانی ). ◄ آزاد گشتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آزاد شدن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ترجمان القرآن جرجانی ) (از اقرب الموارد). یقال انفکت رقبة فلان من الرق . ◄ ماانفک فلان قائماً؛ ای مازال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). در این معنی از افعال ناقصه و ملازم نفی است . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) از هم جداشدگی . جدایی . (ناظم الاطباء). ♦ انفکاک قوی ؛ (اصطلاح سیاسی ) جدایی قوای فعاله ٔ مملکت از یکدیگر، مثلاً انفکاک قوای سیاسی از روحانی . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ امثال : انفکاک شی ٔ از نفس محال است ؛ قاعده ٔ فلسفی است که گوید هیچ چیز جز خود او نتواند بود. (ازامثال و حکم مؤلف ). انفکاک علت از معلول محال است . (یادداشت مؤلف ). ◄ آزادشدگی و آزادگی . (ناظم الاطباء). ♦ انفکاک رقبه ؛ رهایی از بندگی و آزادی . (ناظم الاطباء).