انوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انوار. [ اَن ْ ] (اِخ ) رجوع به قاسم انوار شود.
انوار. [ اِن ْ ](ع مص ) ظاهر گردیدن . (از اقرب الموارد). آشکار گردیدن . ◄ روشن شدن . ◄ روشن کردن جای و جز آن . ◄ گل کردن درخت . ◄ خوب روی شدن . (ناظم الاطباء). رجوع به انارة شود.
انوار. [ اَن ْ ] (ع اِ) ج ِ نور. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء): لمعان انوار سروری در جبین او مبین گشته . (گلستان ). چراغ را که چراغی ازاو فراگیرند فرونشیند و باقی بماند انوارش . سعدی . ◄ ج ِ نَوْر به معنی شکوفه ها. (غیاث اللغات ) (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) : آسمان از عکس صفاء انوار اشجار و انوار ازهار که هریک رشک شاخ سنبله و خوشه ٔ پروین و ثریا... (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). ز بس بدایع چون بوستان پر از انوار ز بس جواهر چون آسمان پر از انوا. مسعودسعد. ◄ ج ِ نار (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).آتش ها. رجوع به نار شود.