انوری | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
امید وصل تو کاری درازست امید الحق نشیبی بیفرازست طمع را بر تو دندان گرچه کندست تمنا را زبان باری درازست ره بیرون شد از عشقت ندانم در هر دو جهان گویی فرازست به غارت برد غمزهت یک جهان جان لبت را گو که آخر ترکتازست در این ماتمسرا یعنی زمانه بسا عید و عروسی کز تو بازست نگویی کاین چنین عید و عروسی طرب در روزه عشرت در نمازست حدیث عافیت یکبارگی خود چنان پوشیده شد گویی که آزست نیازای انوری بس عرضه کردن که معشوق از دو گیتی بینیازست