انوری | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا دانی که بیتو حال چونست به هر مژگان هزاران قطره خونست تنم در بند هجر تو اسیرست دلم در دست عشق تو زبونست غم عشق تو در جان هیچ کم نیست چه جای کم که هر ساعت فزونست به وجهی خون همی بارم من از دل که در عشق توام غم رهنمونست اگر بخشود خواهی هرگزای جان بر این دل جای بخشایش کنونست