انوری | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۲۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر کار جهان دل منه ایرا که نشاید کین خوبی و ناخوبی هم دیر نپاید چندان که بگفتم مهل کاخر روزی آن سیم سیه گردد و آن حلقه بساید پندم نپذیرفتی و خوکی شدی آخر وامروز در این شهر کسی خوک نگاید هم با دل پر دردی و هم با رخ پر موی ای سرو لقا محنت از این بیش نیاید