انگاریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگاریدن . [ اَ / اِ دَ ] (مص ) تصور کردن و پنداشتن و گمان بردن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اندیشه بردن . (ناظم الاطباء) : عاشقی خواهی که تا پایان بری پس بباید ساخت با هر ناپسند زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خوردو انگارید قند. رابعه ٔبنت کعب قزداری (از آنندراج ). ◄ افسانه و سرگذشت گفتن . ◄ از سر گرفتن حکایت و افسانه را. ◄ حساب کردن و قیاس کردن . ◄ نقش کردن و تصویر کشیدن . ◄ کندن و تراشیدن و حجاری کردن . (ناظم الاطباء). ورجوع به انگاردن و انگار و انگاشتن شود.