انگار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگار. [ اَ / اِ ] (اِمص، اِ) (ماده ٔ مضارع انگاشتن، انگاردن ) تصور. پندار. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گمان . (ناظم الاطباء). ◄ انگاره . کار ناتمام . (برهان قاطع) (آنندراج ). طرح . (فرهنگ فارسی معین ).هر چیز ناتمام و مصور. (ناظم الاطباء). ◄ مجمع و انجمن بازیگران و قصه خوانان . (هفت قلزم ) . ◄ (نف مرخم ) تصورکننده . (برهان قاطع) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ). پندارنده و همیشه بطور ترکیب استعمال می شود. (ناظم الاطباء). در ترکیب به معنی انگارنده (= پندارنده، تصورکننده ) آید: سهل انگار. ولنگار. ◄ نقش کننده . (ناظم الاطباء): مردم انگار (= نقاش ) . ◄ (فعل امر) بینگار. انگارش کن . (برهان قاطع) (آنندراج ). تصور کن . (شرفنامه ٔ منیری ). در زبان معاصر بجای ادات تشبیه بکار رود. گویی . پنداری : زن برادر انسان چنان رفتار می کند که انگارآدم عضو زائد خانواده و بحق او تعدی کرده است . (فتنه ٔ دشتی از فرهنگ فارسی معین ). انگار دیروز بود که محمدعلی میرزا به سفارت روس گریخت . (یادداشت مؤلف ). ♦ انگار نه انگار ؛ (در اصطلاح عامیانه ) موضوع را نادیده فرض کن ! مثل اینکه هرگز نبود. گویی وجود نداشت (در مورد نفی استعمال می شود). (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به انگاشتن شود. ♦ انگار چیزی یا کسی را کردن (در تداول عوام ) ؛ فرض کردن که نبوده است . ترک او کردن . نبوده گرفتن او را. ترک گفتن او را. بکلی او را در دل ترک گفتن . صرف نظر کردن . چشم پوشیدن . (از یادداشتهای مؤلف ).