انگبین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگبین . [ اَ گ َ / گ ُ ] (اِ) عسل . شهد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (دهار). ختم . خو. دبس . ضحک . طریم . عسل . لئم . لعاب النحل . مزج . مجاج . مجاج النحل نسیلة. (از منتهی الارب ). نوش . شهد. ثواب . ابلیم . ظی ّ. ظیّان . سلوی . محلب . محران . ابومیمون . (یادداشت مؤلف ) : همچنان گبتی که دارد انگبین چون بماند داستان من بدین . رودکی . [ صقلابیان را ] انگورنیست لکن انگبین، سخت بسیار است، نبید و آنچه بدو ماند از انگبین کنند. (حدود العالم ). جهان خرم و آب چون انگبین همی مشک بویید خاک زمین . فردوسی . کرا سرکه دارو بود بر جگر شود زانگبین درد او بیشتر. فردوسی . خداوند جوی می و انگبین همان چشمه ٔ شیر و ماء معین . فردوسی . درین بیشه ای شه زمانی نشین بیارمت شیر و می و انگبین . فردوسی . کسی کردنتوان ز زهر انگبین نسازد ز ریکاسه کس پوستین . عنصری . شنیدم ز میراثدار محمد سخنهای چون انگبین محمد. ناصرخسرو. بر اعدای دین زهری و مؤمنان را غذایی مگر روغن و انگبینی . ناصرخسرو. زآنکه چون دست پاک باشد سخت همی از انگبین نیالاید. ناصرخسرو. همچو کرم سرکه ناآگه ز شیرین انگبین بیخرد چون کرم پیله جان خود سازد هدر. ناصرخسرو. عجب مدار ز من نظم و نثر خوب و بدیع نه لؤلؤ از صدف است و نه انگبین ز گیاست . مسعودسعد. ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبین بر خوان کجا کس انگبین دارد مگس بر گرد خوان دارد. سنایی . زنبور انگبین برنیلوفر برنشیند. (کلیله و دمنه ). چنانکه دایه دهد انگبین و شیر بطفل دهد ز کوثر فضل انگبین و شیر مرا. سوزنی . ای که لبت طعم انگبین دارد چشم تو مژگان زهرگین دارد. سوزنی . هست مرا انگبین و زهر یکی تا دل من عشق آن و این دارد. سوزنی . چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید چو خشم آرد لبت بینم که موم ازانگبین خیزد. خاقانی . من به دلها انگبینم او چو موم پس تو زین دو آنچه بهتر برگزین . خاقانی . زآنکه چون نحل این بنارا خود مهندس بود شاه آب چون آئینه شان انگبین گشت از صفا. خاقانی . نظامی اکدشی خلوت نشین است که نیمی سرکه نیمی انگبین است . نظامی . هوای خانه ٔ خاکی چنین است گهی زنبور و گاهی انگبین است . نظامی . خانه ٔ زنبور پر از انگبین از پی آن است که شد پیش بین . نظامی . که چه میکردم چه میدیدم درین خل ز عکس حرص بنمود انگبین . مولوی . تا کاسه ٔ دوغ خویش باشد پیشم وﷲ که ز انگبین کس نندیشم . مولانا (از فرهنگ ضیا). چشمه از سنگ برون آرد و باران از میغ انگبین از مگس نحل و دُر از دریابار. سعدی . بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من . سعدی (بوستان ). بگوی تلخ که جان می بری ز گفتن شیرین مرا بزهر کش آنگه کز انگبین نتوانی . امیرخسرو دهلوی . هر کسی انگبین چه داند کرد خرمگس انگبین چه داند خورد. اوحدی . بجور حاسدان نتوان حذر کردن ز عشق او کسی کو انگبین جوید چه باک از نیش زنبورش . اوحدی . خواجه ای بود منعم و خوش وقت چربه و نان و انگبین می خورد. بسحاق . ♦ انگبین خر ؛ خریدار عسل : ندهی داد، داد کس مستان انگبین خر مباش و زهرفروش . معنوی بخاری . ♦ انگبین خور ؛ خورنده ٔ انگبین . و رجوع به انگبین گر در همین ترکیبات شود. ♦ انگبین دار ؛ دارنده ٔ عسل : هوای خوش و راه بیخار بود وگر بود خار انگبین دار بود. نظامی . ♦ انگبین روی ؛ زیباروی : انگبین رویان نترسند از مگس نوش می گیرند و نشتر می زنند. سعدی . ♦ انگبین گر ؛ سازنده ٔ انگبین : یکی زان مگس انگبین گر بود به از صد مگس کانگبین خور بود. نظامی . ♦ انگبین لب ؛ شیرین لب . آنکه لب او چون عسل شیرین است : انگبین لب شدی و گل رخسار انگبین بی مگس چو گل بی خار. نظامی . ♦ انگبین وار ؛ مانند انگبین و شبیه به عسل . (ناظم الاطباء) : آبش ز لطافت انگبین وار بادش ز نشاط زعفران بار. (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١٠). ◄ هر چیز شیرین . (از انجمن آرا) (از آنندراج ). ترکیب ها: ♦ ترانگبین (ترنجبین ) . تلنگبین . خشک انگبین . گزانگبین . سرکنگبین . (سکنگبین، سکنجبین ). گل انگبین . سرشک انگبین . نی انگبین . گبت انگبین . (از یادداشتهای مؤلف ). ◄ در اصطلاح موسیقی قدیم نام آهنگی است . (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ اسمی است که غالباً غلامهای سیاه را بدان نامند. (ناظم الاطباء).