انگشت زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگشت زدن . [ اَ گ ُ زَدَ ] (مص مرکب ) از خوشحالی انگشتها را برهم زدن . (از برهان قاطع) (از هفت قلزم ). از خوشحالی انگشت بر انگشت زدن چنانکه از آن صدا برآید. (از انجمن آرا) (از آنندراج ). بشکن زدن . (یادداشت مؤلف ) : سیب و امرود بهم مشت زده فندق از خرمی انگشت زده . جامی (هفت اورنگ، سبحة الابرار ص ٥٧٢). ◄ در تداول دقت و توجه کردن برای فهمیدن موضوعی ؛ آنقدر انگشت زدم تا فهمیدم مطلب از چه قرار است . (فرهنگ عوام ). ◄ مجازاً امتحان کردن . اختبار کردن . (از یادداشت مؤلف ) : بر لب گل نیز انگشتی زدیم، آزاد نیست . شفائی . ♦ انگشت در طعامی روان زدن ؛ خوردن از آن با سر انگشت برای امتحان . (یادداشت مؤلف ). ◄ انگشت زدن آدم بی سواد بر کاغذ؛ انگشت را با مرکب آلودن و بر کاغذ نهادن بجای امضا کردن . ◄ در بیت ذیل ظاهراً معنی صدمه و آسیب رساندن میدهد : مزن بی پیش بینی بر کس انگشت چنان کان نر کبوتر ماده را کشت . نظامی . و رجوع به انگشت زنان در ترکیبات انگشت شود.