انگشت گزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگشت گزیدن . [ اَ گ ُ گ َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از تأسف و پشیمانی و ندامت و حیرت باشد. (برهان قاطع) (از انجمن آرا) (از مؤید الفضلاء). تأسف و پشیمانی و حیرت داشتن . (ناظم الاطباء). بتعجب یا از پشیمانی بدندان گرفتن انگشت . (یادداشت مؤلف ) : صورتگر چین از حسد صورت خوبش هم خامه شکسته ست و هم انگشت گزیده است . امیر معزی . عقل هم انگشت خود رامی گزد زانکه جان اینجاست بیجان میروم . مولوی (از انجمن آرا). در خواب گزیده لب شیرین گل اندام از خواب نباشد مگر انگشت گزیده . سعدی . بزیر تیغ تو از شرم ناشکیبایی چو شمع میگزم انگشت زینهارخجل . سعدی (از آنندراج ).