انگشتر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگشتر. [ اَ گ ُ ت َ ] (اِ) حلقه ای از زر یا سیم یافلز دیگر و یا از احجار کریمه که در انگشت کنند. (حاشیه برهان قاطع چ معین ). خاتم . (دهار) : بباید درفش همایون شاه هم انگشتر تور با من براه . (شاهنامه چ بروخیم ج ١ ص ١١٦). می دهد ملک سلیمان را ز کف شهرت پرست طفل را در دست حلوا بهتر از انگشتر است . کلیم (از آنندراج ). بی داغ چو نام دل کنم ثبت انگشتر بی نگین نویسم . طالب آملی (از آنندراج ). ♦ انگشتر پا ؛ انگشتری که زنان در انگشت پا کنند. (آنندراج ). ۩ به مجازچیزی بی رتبه و بی اعتبار. (آنندراج ) : قد چوخم می شود انگشتر پا می گردد قدر و قیمت بهوا نیست کهن سالان را. صائب . حجاب آسمان کی مانع ما می تواند شد فلک ما را کجا انگشتر پا می تواند کرد صائب (از آنندراج ). ♦ انگشتر زنهار ؛ عبارت از آن است که پادشاهان جبار چون خواهند که کسی را امان بخشند و مردم مزاحم احوال او نگردند برای تصدیق وی انگشتری یا تیری به وی می دهند. (از آنندراج ). انگشتر که شاهان فرستادندی کسی را بنشانه ٔ امان . (یادداشت مؤلف ) : هرکه لب بست از سخن، با او کسی را کار نیست مهر خاموشی کم ازانگشتر زنهار نیست . اثر (از آنندراج ). تا نریزد خون او را لعل آن شیرین دهن دارد اندر لب عقیق انگشتر زنهارها. اثر (از آنندراج ). و رجوع به ترکیبات انگشتری شود.