انگشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگشته . [ اَ گ ُ ت َ / ت ِ ] (اِ) انگشته و مذری و پنج انگشت، افزاری که برزگران دانه و کاه را بدان بباد بر دهند تا از هم جدا شود. (لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص ٧٧). آلتی باشد از چوب مانند پنجه ٔ دست و دسته نیز دارد که برزیگران خرمن کوفته شده را بدان بباد دهند. (برهان قاطع) (از انجمن آرا). چهارشاخ . افشون . هسک . (فرهنگ فارسی معین ). اوشین . (ناظم الاطباء) : در راه نشابور دهی دیدم بس خوب انگشته ٔ او را نه عدد بود و نه مره . رودکی . از گواز وتش و انگشته ٔ بهمان [ و فلان ] تا تبر زین و دبوسی ورکاب کمری . کسایی (از لغت فرس اسدی ). ◄ انگشتوانه . (آنندراج ). و رجوع به انگشتوانه شود.
انگشته . [ اَگ ُ ت ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش اشترینان شهرستان بروجرد با ٣٣١ تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن غلات، بادام و پنبه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
انگشته . [ اَ گ َ / گ ِ ت َ / ت ِ ] (اِ) برزیگری را گویند که صاحب ثروت بود و کارکنان بسیار داشته باشد . ◄ سوداگرصاحب سرمایه . (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ).