انگل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگل . [ اَ گ ُ ] (اِ) انگشت . و انگولک و انگولک کردن از همین کلمه انگل انگشت است . (یادداشت مؤلف ). ♦ اردشیر درازانگل ؛ بهمن پسر اسفندیار بود... و نام او اردشیر بود کی اردشیر درازانگل خواندندی او را و به بهمن معروف است و او را درازدست نیز گویند. و بروایتی درازانگل از بهر آن گفتند که غارت به دور جایگاه کردی در جنوب و مشرق و روم .(مجمل التواریخ ).
انگل . [اَ گ َ ] (اِ) کسی را گویند که صحبت او مکروه طبیعت باشد. (برهان قاطع) (هفت قلزم ). کسی که صبحت او مکروه طبیعت باشد و او در اختلاط و مصاحبت ابرام و اصرار نماید. (آنندراج ) (از انجمن آرا). مرد ناشناس گستاخ . (ناظم الاطباء). سرخر. موی دماغ . طفیلی . سربار. (یادداشت مؤلف ) : دل بغم گفتا که انگل وا شود غم دلم را دوستداری می کند. ملا محیی (از انجمن آرا) (از آنندراج ). ♦ انگل کسی شدن ؛ بار بی فائده او گشتن . (یادداشت مؤلف ). ◄ حلقه ای که گوی گریبان را در آن اندازند. (از برهان قاطع) (از فرهنگ سروری ). حلقه ای که گوی گریبان و تکمه ٔ کلاه در آن کنند. (از انجمن آرا) (از آنندراج ) : ای کریمی که کند چرخ ز خورشید هلال جامه ٔ جاه ترا هر سر مه گوی انگل . کمال اسماعیل (از آنندراج ). ◄ تکمه و گوی گریبان . (برهان قاطع). و رجوع به انگله، انگول، انگوله، انگیل و انگیله شود. ◄ گیاه یا حیوانی که تمام یا مدتی از عمرش از موجود زنده ٔ دیگری (میزبان ) غذا دریافت می کند . بسیاری از باکتریهای بیماری زا، آغازیان، کرمها، قارچها و حشرات جزو انگلها هستند. (از دایرةالمعارف فارسی ).