انگژ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگژ. [ اَ گ َ ] (اِ) آهنی باشد سرکج که فیل را بدان بهر طرف که خواهند برند. (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (از ناظم الاطباء). آنچه پیلبانان در دست دارند. (غیاث اللغات ). کجک . (از فرهنگ جهانگیری ) : پیل مستم مغزم از انگژ بیاشوبند از آنک گر بیاسایم دمی هندوستان یاد آورم . خاقانی (از آنندراج ). چو طور است پیل و چو موسی مهاوت بدستش عصا انگژ مارپیکر. ابوالفرج رونی (از آنندراج ). شه نشسته به پشت پیل چو ابر انگژ زر چو ارتجک در دست . فرید احول . ◄ بیلی پهن که با آن زمین را هموار کنند. (فرهنگ فارسی معین ).