انگیخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگیخته .[ اَ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) جنبانیده . (آنندراج ). ◄ بلندشده . (ناظم الاطباء). افراخته شده . (ناظم الاطباء). بر پا شده : پسر دانست که دل آویخته ٔ اوست و این گرد بلا انگیخته ٔ او. سعدی (گلستان ). ♦ انگیخته کردن ؛ برپا کردن : قصد آن دارد که پل تباه کند تا لب آب بگیرد و فسادی کند انگیخته بس بزرگ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٧٨). ◄ تحریک شده . (ناظم الاطباء). برشورانیده . شورانیده شده . (ناظم الاطباء). ◄ مبعوث . (یادداشت مؤلف ). ◄ جهانیده . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ برجسته . (یادداشت مؤلف ). برآمده . برجسته . مجسمه مانند : نقاش چابک دست از قلم صورتها انگیزد و بپردازد چنانکه بنظر انگیخته نماید و مسطح باشد و دیگری مسطح نماید و انگیخته باشد. (کلیله و دمنه ). تماثیل جمع تمثال باشد و هو تفعال من المثال والمثل مرادصورت انگیخته است . (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ٤ ص ٣٥٧). ◄ لعبت . بت . (از آنندراج ).