انگیز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگیز کردن . [ اَ ک َ دَ] (مص مرکب ) انگیختن . (یادداشت مؤلف ) : نفس را بعذرم چو انگیز کرد چو آذرفزا آتشم تیز کرد. رودکی . ◄ قصد کردن : امیر چوپان بنا بر دفع ملالت پادشاه انگیز شکار کرد و در شکار نیز قطعاً پادشاه را خوشدل و خندان یافت . (ذیل حافظ ابرو بر رشیدی ص ١١٨ از یادداشت مؤلف ). وه که باز آن سنگدل عاشق کشی انگیز کرد چرخ تیر غمزه ٔ او را بخونم تیز کرد. ریاضی سمرقندی (از فرهنگ شعوری ).