اهل دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اهل دل . [ اَ ل ِ دِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) صاحب دل . (آنندراج ). اهل ذوق و مکاشفه . سالک طریق دل . مقابل اصحاب عقل : دل اهل دل است آن کعبه ٔ داد مکن ویران مر او را دار آباد. ناصرخسرو. جهالت ظلمت جان و جهان است بر اهل دل این معنی عیان است . ناصرخسرو. از مدرسه برنخاست یک اهل دلی ویران شود این خرابه دارالجهل است . (منسوب به خیام ). یا اگر گویی اهل دل کس هست گویدت دل، خطاست این گفتار. خاقانی . تو ای عطار گرچه دل نداری ولیکن اهل دل را ذوفنونی . عطار. از آن اهل دل در پی هر کسند که باشد که روزی به منزل رسند. سعدی . الا گر طلبکار اهل دلی ز خدمت مکن یک زمان غافلی . سعدی . توان گفت با اهل دل کو بماند. سعدی . آلودگی خرقه خرابی جهان است کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی . حافظ. کلید قفل سعادت قبول اهل دل است مباد آنکه درین نکته شک و ریب کند. حافظ. درین خمار کسم جرعه ای نمی بخشد ببین که اهل دلی در جهان نمی بینم . حافظ.