اهل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اهل . [ اَ ] (ع ص، اِ) شایسته و سزاوار. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گویند: هو اهل لکذا. واحد و جمع در آن یکسان است . ج، اهلون و اهالی و آهال و اَهلات و اَهَلات . (منتهی الارب ). لایق . مستحق . صالح . ازدر. درخور. سزاوار. بایا. بایسته : سوی تو نیامده ست پیغمبر یا تو نه سزا و اهل پیغامی . ناصرخسرو. گر اهل آفرین نیمی هرگز جهال چون کنندی نفرینم . ناصرخسرو. ای از گل دوستی سرشته تن تو شد خربزه اهل تیغ چون دشمن تو خون ریختن خربزه در گردن من لیکن دیت خربزه بر گردن تو. سوزنی . ♦ اهل بودن ؛ شایسته بودن . ۩ موافق بودن . ◄ باشنده . مقیم . ساکن . ساکن محلی . مقیم جایی . مردم سرزمین . کسان جایی . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ج، اهالی : اهل جمله آن ولایات گردن بر...تا نام ما بر آن نشیند و بضبط ما آراسته گردد. (تاریخ بیهقی ). ز شاه بینم دلهای اهل حضرت شاد هزار رحمت بر شاه و اهل حضرت باد. مسعودسعد. نازم به خرابات که اهلش اهل است گر نیک نظر کنی بدش هم سهل است . (منسوب به خیام ). چون ظن افتاد که اهل خانه را خواب ربود مقدم دزدان بگفت شولم شولم . (کلیله و دمنه ). و بزرجمهر بحضور برزویه و تمامی اهل مملکت این باب بخواند. (کلیله و دمنه ). آفتاب شرف و حشمت وسلطان شرف نورگسترد و ضیا بر نسف و اهل نسف . سوزنی . سخنش معجز دهر آمد، از این به سخنان بخدا گر شنوند اهل عجم یا یابند. خاقانی . اهل صفاهان مرا بدی ز چه گویند من چه خطا کرده ام بجای صفاهان . خاقانی . گوهر بمیان زر برآمیخت چون ریگ بر اهل مکه میریخت . نظامی . چو بدعهد را نیک خواهی به دهر بدی خواستی برهمه اهل شهر. سعدی . زورمندی مکن بر اهل زمین تا دعایی بر آسمان نرود. سعدی . چه نیکبخت کسانی که اهل شیرازند که زیر بال همای بلندپروازند. سعدی . کسی کو بتابد ز محراب روی به کفرش گواهی دهند اهل کوی . سعدی . دعای صالح و صادق رفیق جان توباد که اهل فارس بصدق و صلاح ممتازند. سعدی . ♦ اهل بهشت ؛ ساکنان بهشت . ♦ اهل جنت ؛ ساکنین بهشت . (ناظم الاطباء). ♦ اهل جهنم ؛ دوزخی . (از ناظم الاطباء). ♦ اهل حصار ؛ مردم قلعه : در همین ایام فتنه و اضطرار اهل حصار... (انیس الطالبین ص ١١٨). ♦ اهل روزگار؛ مردم این جهان . (ناظم الاطباء). ♦ اهل قبور ؛ مردگان . (ناظم الاطباء). ♦ اهل قریه ؛ دهاتیان . (ناظم الاطباء). مردم ده و سکنه ٔ آن . ♦ اهل گیتی ؛ مردم جهان . اهل دنیا : تا کی گویی که اهل گیتی در هستی و نیستی لئیمند. ؟ ♦ اهل محشر ؛ مردم روز رستخیز. (ناظم الاطباء). ♦ اهل مدر ؛ تازیان شهرنشین . (ناظم الاطباء). ♦ اهل مدر و حضر ؛ ساکنان خانه ها. شهرنشینان . (از اقرب الموارد). ♦ اهل وبر ؛ تازیان چادرنشین . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ کسان . (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). خویشاوند. (ناظم الاطباء). کسان و خویشان مرد. اهل الرجل . (منتهی الارب ). قوم . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). اصحاب . پیروان و یاران : تو ای جاهل برو با اهل هامان مرا بگذار با اولاد هارون . ناصرخسرو. زیرا که براندند مصطفی را ذریه ٔ شیطان از اهل و اوطان . ناصرخسرو. ♦ اهل النبی (ص ) ؛ ازواج و دختران و صهر آن حضرت که علی بن ابی طالب است یا زنان آن حضرت و اولیای وی از مردان . (منتهی الارب ). ازواج و فاطمه و صهر آن حضرت که علی بن ابی طالب (ع ) باشد. ♦ اهل بیت کسی ؛ زن و فرزند وی : من ندیدم نه اهل بیتم دید کاهل حسن المآب دیدستند. خاقانی . ◄ مردمان خانه . (از آنندراج ). اهل البیت . کسان خانه و ساکنان آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کسان سرای . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ج، اَهلون، اَهال، آهال، اَهلات، اَهَلات . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). باشندگان خانه . (مؤید الفضلا) : در این اهل منزل وفایی نیابی مجوی اهل کامروز جایی نیابی . خاقانی . گریان همه اهل خانه ٔ او از گم شدن نشانه ٔ او. نظامی . ◄ زن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از کشاف اصطلاحات الفنون ). عیال . (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). زن (زوجه ). (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): اهل الرجل ؛ زوجته عرفاً و لغةً. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : و نیز شاید بود که کسی را برای فراغ اهل و فرزندان ... بجمع مال حاجت افتد. (کلیله و دمنه ). و فرزندان و اهل و نزدیکان را بدرود باید کرد. (کلیله و دمنه ). هر که با اهل کسان شد فسق جو اهل خود را دان که قوادست او. (از فیه مافیه ). ◄ صاحبان . مفرد و جمع هر دو آید. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). صاحب و خداوند. (ناظم الاطباء). صاحب . دارای ... دارنده ٔ... (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : اهل تنعم که از دارو گریزان باشند... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بی یاد حق مباش که بی ذکر و یاد حق نزدیک اهل عقل چه مردم چه استرنگ . سوزنی . کوشش اهل علم در ادراک سه مرادستوده است، ساختن توشه ٔ آخرت ... (کلیله و دمنه ). هندو گفت هیچ چیز نزدیک اهل خرد در منزلت دوستی نرسد. (کلیله و دمنه ). همیشه حکمای هر صنف از اهل علم می کوشیدند... (کلیله و دمنه ). گرچه تیر از کمان همی گذرد از کماندار بیند اهل خرد. (گلستان ). یکی گفت از آن حلقه ٔ اهل رای عجب دارم ای مرد راه خدای . سعدی . در سخن بدو مصرع چنان لطیف ببندم که شاید اهل معانی که ورد خود کند این را. سعدی . اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی . حافظ. و اهل کرم از اهل لئام و محامد از مذام و فاضل از مفضول جدا نشدی . (تاریخ قم ص ١١). ♦ اهل الامر ؛ والیان امر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ♦ اهل المذهب ؛ صاحب دین و ملت . (ناظم الاطباء). ♦ اهل ایمان ؛ مردم باایمان . مؤمنان . صاحبان ایمان : ناصر اهل ایمان . (گلستان ). ♦ اهل بصر ؛ بابصیرت . بامعرفت . زیرک . بافراست و دوراندیش . (ناظم الاطباء). صاحب بصر. ♦ اهل بیان ؛ صاحب بیان : ازیرا حکیم است و صنع است و حکمت مگو این سخن جز مر اهل بیان را. ناصرخسرو. ♦ اهل پرهیز ؛ پرهیزگار و زاهد. (ناظم الاطباء). صاحب پرهیز و زهد. ♦ اهل تحقیق ؛ حکیم . دانا. ♦ اهل تقوی ؛ پارسا و خداترس . (ناظم الاطباء). ♦ اهل تمیز ؛ اهل خرد. باتمیز. ممیز. صاحب تمیز : دگر بر تکلف زید مالدار که زینت براهل تمیز است عار. سعدی . ♦ اهل تواضع ؛فروتن . (ناظم الاطباء). ♦ اهل حال ؛ واقف بر چگونگی چیزها. (ناظم الاطباء). ۩ موافق . (ناظم الاطباء). ♦ اهل حجاب ؛ پرده دار. (ناظم الاطباء). ۩ باحیا. (ناظم الاطباء). ♦ اهل حرفت ؛ پیشه ور. اهل صنعت . (ناظم الاطباء). ♦ اهل حکمت ؛ حکیم . دانای حکمت . (ناظم الاطباء). ♦ اهل خبرت ؛ واقف بر کار. آگاه . نکته دان . (ناظم الاطباء). کارشناس . ♦ اهل خرد ؛ خردمند. باعقل . دانا : اهل خرد گرچه در این ره بسند در همه چیزی نه به تنها رسند. خواجو. ♦ اهل دانش ؛ دانشمند. (ناظم الاطباء). ♦ اهل درد ؛ دردمند. صاحب درد : سخنی کان ز اهل درد آید همچو جان در ضمیر مرد آید. اوحدی . بیا و حال اهل درد بشنو به لفظ اندک و معنی بسیار. حافظ. ♦ اهل دکان ؛ دکان دار. (ناظم الاطباء). ♦ اهل دل ؛ دلاور. بهادر. (ناظم الاطباء). ۩ زنده دل . جوانمرد. موافق . (ناظم الاطباء) : برآور دمی چون دمت داده اند که بس اهل دل کز دم افتاده اند. فردوسی ؟ دل رفت گر اهل دل بیابم زین مرهم زخم آن ببستم . خاقانی . چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای دلبرا خطااینجاست . حافظ. ♦ اهل دنیا ؛ دنیاپرست . (ناظم الاطباء). ♦ اهل دولت ؛ مقبل . نیکبخت . صاحب بخت و اقبال : بسا اهل دولت ببازی نشست که دولت ببازی برفتش ز دست . سعدی . ♦ اهل رای ؛ صاحب رای . بخرد. دوراندیش : دو کس پرور ای شاه کشورگشای یکی اهل رزم و یکی اهل رای . سعدی . ۩ اهل قیاس . که در احکام به قیاس عمل کند. صاحب رأی . ♦ اهل رزم ؛ جنگجو. سلحشور. جنگ آور : دو کس پرور ای شاه کشورگشای یکی اهل رزم و یکی اهل رای . سعدی . ♦ اهل زهد و ورع ؛ پارسا و خداپرست . (ناظم الاطباء). ♦ اهل سخاوت ؛ جوانمرد و سخی . (ناظم الاطباء). ♦ اهل سخن ؛ سخنور. سخندان . سخنگو : گروهی برآنند ز اهل سخن که حاتم اصم بود باور مکن . سعدی . ♦ اهل سیاحت ؛ مسافر. (ناظم الاطباء). جهانگرد. سیاح . ♦ اهل شقاق ؛ فتنه انگیز. مخالف . (ناظم الاطباء). آشوبگر. آنکه اختلاف بر پا کند. ♦ اهل شناخت ؛ شناسنده . اهل خبرت . آگاه . کاردان : در اینان نبندد دل اهل شناخت که پیوسته با هم نخواهند ساخت . سعدی . ♦ اهل شوکت ؛ خداوندان قوت و قدرت . (ناظم الاطباء). ♦ اهل صفا ؛ صاف دل . عیاش . (ناظم الاطباء). باصفا. صمیمی . ♦ اهل صنعت ؛ پیشه ور. صنعت کار. (ناظم الاطباء). ♦ اهل طاعت ؛ متدین . مطیع اوامر خداوند. (ناظم الاطباء). ♦ اهل علم ؛علماء. (ناظم الاطباء). باعلم . دانشمند. ۩ در تداول مردم، عالم دینی . روحانی . ♦ اهل عیال ؛ پدر وخداوند خانه . (ناظم الاطباء). ♦ اهل غدر ؛ غدار. مکار. (ناظم الاطباء). غدرپیشه . فریب کار. ♦ اهل فساد ؛ مفسد. (ناظم الاطباء). ♦ اهل فضل ؛ دانشمند. بافضل . حکیم . عالم : دینار کیسه کیسه دهد اهل فضل را دیباج سله سله بر از طاقت و یسار. عسجدی . دینوران شهرکی است کی از آنجا چند کس از اهل فضل خاسته اند... و اهل فضل از آنجا [غندجان ] بسیار خیزد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤٣). تو قدر فضل شناسی که اهل فضلی و دانش شبه فروش چه داند بهای دُرّ ثمین را. سعدی . ندانید که اهل فضل همیشه محروم باشند. (گلستان ). ♦ اهل قلم ؛ کاتب . منشی . (ناظم الاطباء). نویسنده . اهل نگارش . ♦ اهل کام ؛ کام طلب . جوینده ٔ کام : اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست ریش باد آن دل که با درد تو جویدمرهمی . حافظ. ♦ اهل کرم ؛ جوانمرد و سخی . (ناظم الاطباء). باکرم : جوینی که از سعی بازو خوری به از میده بر خوان اهل کرم . سعدی . کرم کن بجای من ای محترم که مولای من بود زاهل کرم . سعدی . ♦ اهل کلام ؛ فصیح . سخن ران . (ناظم الاطباء). ♦ اهل کین ؛ دشمن . (ناظم الاطباء). کینه کش . انتقامجو. ♦ اهل معرفت ؛صاحبان بینش . بامعرفت : گر اهل معرفتی دل در آخرت بندی نه در خرابه ٔ دنیا که محنت آباد است . سعدی . جهان و هرچه در او هست سهل و مختصرست ز اهل معرفت این مختصر دریغمدار. حافظ. ♦ اهل نعیم ؛ بهشتیان . (ناظم الاطباء). ارباب نعمت . ♦ اهل نفاق ؛ منافق . (ناظم الاطباء). دوروی . آنکه برخلاف آنچه معتقد است نماید. ♦ اهل نیاز ؛ حاجتمند. محتاج . فقیر : آنکه تا شد بر سریر بی نیازی متکی شد سریرجود او تکیه گه اهل نیاز. سوزنی . ♦ اهل وفا ؛ وفاداران . آنانکه پیمان بسر برند. که بعهد خود وفا کند : ز اهل وفا هر که بجایی رسید بیشتر از راه عنایی رسید. نظامی . ♦ اهل وقوف ؛ کارآزموده . باوقوف . (ناظم الاطباء). آگاه . اهل خبرت . ♦ اهل هنر ؛ باهنر. هنردار. باقوت . (ناظم الاطباء). هنرمند. هنرپیشه . ♦ اهل یقین ؛ خردمند و پارسا. (ناظم الاطباء). ۩ مؤمنان . آنانکه به علم یقین رسیده اند : اهل یقین طایفه ٔ دیگرند ما همه پاییم گر ایشان سرند. نظامی . ◄ سربزیر. مقابل سرکش . ◄ خودی . مقابل نااهل . (یادداشت مؤلف ). محرم . همراز. انیس . موافق . سازگار : من می خورم و هر که چو من اهل بود می خوردن او نزد خدا سهل بود. خیام . کردم طلب و نیافتم اهل اکنون قدم از طلب کشیدم . خاقانی . نیست در ایام چیزی از وفا نایاب تر کیمیا شد اهل، بل کز کیمیا نایاب تر. خاقانی . دست از دو جهان کشیده خواهم یک اهل بجان خریده خواهم . خاقانی . اهل خواهی ز اهل عصر ببر انس خواهی میان انس مپوی . خاقانی . جستم سراپای جهان شیب و فراز آسمان گر هیچ اهلی در جهان دیدم مسلمان نیستم . خاقانی . خواجه زان بی خبر که یار اهل است یار او اهل و کار او سهل است . نظامی . حریفان جنس و یاران اهل بودند به هر حرفی که میشد دست سودند. نظامی . بوالحکم نامش بد و بوجهل شد ای بسا اهل از حسد نااهل شد. مولوی . بگویند ازین حرف گیران هزار که سعدی نه اهلست و آموزگار. سعدی . اگر یار اهل است، کار سهل است . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ اهل هر نبی ؛ امت وی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). امت هر پیغمبر. پیرو کیشی یا عقیده یا نظر یا طریقه ٔ خاصی مانند: اهل اسلام . اهل کفر و جز اینها : موج دریا چون به امرحق بتاخت اهل موسی را ز قبطی واشناخت . مولوی . ♦ اهل اسلام ؛ مسلمانان و مردمان پارسا. (ناظم الاطباء) : همه آن باد که در بند رضای تو روند اهل اسلام و تو در بند رضای معبود. سعدی . اهل اسلام از آن درماندگی خلاص یافتند. (انیس الطالبین ص ١١٨). ♦ اهل الاهواء ؛ آن کسان از اهل قبله که اعتقاد آنان موافق با معتقدات اهل سنت نباشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به همین کلمه شود. ♦ اهل الردة ؛ کسانی که بعد از وفات پیغمبر (ص ) از دین برگشتند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ♦ اهل القرآن ؛ حافظ قرآن و عامل به آن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ♦ اهل الکتاب ؛جهودان و ترسایان . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ♦ اهل اﷲ ؛ اهل مکه ٔ معظمه . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ۩ مردان خدا. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بندگان خوب خدا و متدین و پارسا. (ناظم الاطباء). ♦ اهل باطل ؛ گمراه . مقابل اهل حق : چون بخت ملک تیغ سپارد به شاه حق جانهای اهل باطل زیبد نثار تیغ. مسعودسعد. نیارستم از حق دگر هیچ گفت که حق ز اهل باطل بباید نهفت . سعدی . ♦ اهل باطن ؛ مردم مقدس و روحانی . (ناظم الاطباء). ♦ اهل تعدی ؛ بیدادگر و ستمگر. (ناظم الاطباء). ♦ اهل تفسیر ؛ مجتهد در علم الهی و مفسرکتب مقدسه . (ناظم الاطباء) : اهل ثنا و مدحت ارباب نظم و نثر مطلق توئی و نیست دراین باب ریو و رنگ . سوزنی . ♦ اهل جماعت ؛ جزء و داخل در جمهور. (ناظم الاطباء). ♦ اهل چیزی بودن و یا نبودن ؛ معتاد بدان بودن و معتاد نبودن :فلان اهل دود هست، یعنی معتاد بدان است ؛ فلان اهل قمار نیست، عادت بقمار ندارد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ اهل حق ؛ خردمند پارسا. (ناظم الاطباء). ۩ فرقه ٔ علی اللهی . ♦ اهل دیوان ؛ نوکرهای دولت . وزرای دولت . (ناظم الاطباء). کارمندان دستگاههای دولتی . ♦ اهل ذکر ؛ واقف و آگاه بر اذکار و اوراد. (ناظم الاطباء). ♦ اهل ذمه ؛ مردمان ذمی از یهود و نصاری و مجوس . (ناظم الاطباء). ♦ اهل رده ؛ مردمان مرتد و ملحد. (ناظم الاطباء). ♦ اهل سنت ؛ گروه سنی . مقابل شیعه . (ناظم الاطباء). ♦ اهل صورت ؛ کسانی که صورت ظاهر هر چیزی را مینگرند و غوررسی نمیکنند. (ناظم الاطباء). ظاهربین . مقابل اهل باطن : ولی اهل صورت کجا پی برند که ارباب معنی به ملکی درند. سعدی . ♦ اهل ضلال ؛ ملحد و کافر. (ناظم الاطباء). گمراه . آنکه در ضلالت باشد. ♦ اهل ظاهر ؛ کسانی که نیکویی ظاهری دارا می باشند. ریاکار. (ناظم الاطباء). ۩ ظاهربین . آنکه ظاهر کار را میبیند و غوررسی نمیکند. ♦ اهل فراش ؛ در بستر افتاده . (ناظم الاطباء). ♦ اهل قیاس ؛ ارباب منطق . پیروان عقل و استدلال منطقی : توان گفتن این با حقیقت شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس . سعدی . ۩ کسی که در فروع به قیاس عمل کند. ♦ اهل کتاب ؛یهود و نصاری . (ناظم الاطباء). کتابی . ♦ اهل کفر ؛ کافران . آنانکه پیرو اسلام نیستند : پار دیدی کاین سر سلجوقیان بر اهل کفر چون شبیخون ساخت کایشان غول رهبر ساختند. خاقانی . ♦ اهل مذهب ؛ دین دار. (ناظم الاطباء). صاحب دین و ملت . (منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد). ♦ اهل نشست ؛ گوشه نشینان . درویشان تارک دنیا. (ناظم الاطباء) : چو کالیده دانندم اهل نشست بگویند نیک و بدم هرچه هست . سعدی . ♦ اهل نفس ؛ نفس پرست . (ناظم الاطباء). ◄ بمعنی اهلی یا شهری . مقابل وحشی و روستائی : عن عوف : ... کان رسول اﷲ (ص ) اذا اتاه الفی ٔ قسمه من یومه فیعطی الاهل حظین و یعطی العرب حظاً. (تاریخ ابن عساکر ج ١ ص ٩٥ س ١٥، از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ در اصطلاح حقوقی، به معنی اهلیت یعنی آنکه آدمی حق تصرف در اموال خود را دارا باشد گویند وآن در صورتی است که بسن بلوغ رسیده و عاقل و رشید باشد. و رجوع به اهلیت شود.
اهل . [ اُ ] (اِ) در جنوب ایران سرو ناز را نامند. زُربین . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
اهل . [اَ ] (ع مص ) کتخدا شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). زن خواستن و با اهل شدن . (منتهی الارب ). تزویج کردن . زن گرفتن . (از اقرب الموارد). ◄ بزوجیت و زنی دادن زن را. (از اقرب الموارد). ◄ سزاواری . ◄ انس گرفتن . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). انس گرفتن به چیزی . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ).