واژه جو

اوباشته

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

اوباشته . [ اَ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) نعت مفعولی از اوباشتن . (یادداشت مؤلف ). بلعکرده : سراسر شکم هستش انباشته ز بس گونه گون هرکس اوباشته . (گرشاسب نامه ). بسی گوهر و زر بد اوباشته همه سینه اش عنبرافراشته . (گرشاسب نامه ). رجوع به اوباشتن شود.

معنی اوباشته | واژه جو